7 ماهگی
فرشته کوچولوی من 
عزیزم 28 بهمن رفتیم برای چکاپ . این ماه کمی زودتر بردمت . دکتر گفت میتونم بهت موز و سیب هم بدم و به سوپتم چند روز در میون باید ی سبزی اضافه کنم .
وزنتم بود 7100 . قدتم 73 .دکترت میگه وزنت خوبه ولی من دلم میخواست وزنت بیشتر بشه ولی سلامتیت برام از همه چیز مهمتره .
این روزها خیلی شیرین شدی بعضی وقا دلم میخوادقورتت بدم . وقتی من و بابا رضا جوری میایم سمتت که میفهی میخوایم ماچت کنیم و بچلونیمت با صدای بلند میخندی و چشمای نازت برق میزنن . اگه نشسته باشی خودتو پرت میکنی جلو که خیلی خطرناکه و اگه سینه خیز باشی خودتو با زور میبری جلو تا ازمون فرار کنی وقتی بهت میرسیم آنچنان میخندی که تمام لثه هات میاد بیرون و خیلی با نمک میشی .

این چند روز دارم خونه تکونی میکنم![]()
به همین خاطرهمین دیر شد که وبلاگتو آپ کنم البته نتمونم قطع بود .وسط خونه تکونی هم دستام بد جور درد گرفتن و به خاطر همین بابا رضا بردمون خونه مامان جون تا اینقدر نیفتم به جون خونه . 4 روز اونجا بودیم به تو خیلی خوش گذشت . ولی فکرشو نمیکردم خونه تکونی با ی نی نی اینقدر سخت باشه . فرش ها رو هم دادیم قالیشویی و تورو میذارم توی روروئکتو توی خونه میچرخی و منم میتونم به کارام برسم .
برای اینکه این پستت بدون عکس نمونه چند تا همینجوری از این چند وفت میذارم:

وسط خونه تکونی تو هم از فرصت استفاده میکردی

پارمین :ای بابا این خونه تکونی کی تموم میشه . یکی بیاد منو لباس بپوشونه 
اینم اولین بار که خودت توی خواب دمر شدی و 2 ساعت همونطوری خوابیدی عزیز دلم 


7 ماهگی
